پیرمرد و دخترک

نویسنده: zahra موضوع: دل نوشته، 

 

روی نیمکتی چوبی,نزدیک یک آب نمای سنگی,فاصله دخترک تا پیرمرد به اندازه یک نفر بود.پیرمرد از دخترک پرسید:

-غمگینی؟

-نه.

-مطمئنی؟

-نه.

-چرا گریه می کنی؟

-دوستام منو دوست ندارن.

-چرا؟

-چون قشنگ نیستم.

-قبلا اینو به تو گفتن؟

-نه.

-ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا به حال دیدم.

-راست میگی؟

-از ته قلبم آره.

دخترک شاد شد و پیرمرد را بوسید و به طرف دوستانش دوید.چند دقیقه بعد پیرمرد اشک هایش را پاک کرد؛کیفش راباز کرد؛عصای سفیدش را بیرون آورد و رفت...

 

() نظرات

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic