عاشقانه(حتما بخونید)

نویسنده: parisa jamshidi

 

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :
 
 
سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.
 

 دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.
 
یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….
 
پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…

 

() نظرات

 

یه حرف کوچولو با دوستان

نویسنده: zahra

 

سلام به همه دوستای عزیزم
قدیما هر وقت کسی بهم می گفت که فروردین و  اردیبهشت ، ماه های  سختی برای دانش آموزاست درک  نمی کردم اما الان دارم به وضوح سختی کارو تو این روزا احساس می کنم.با این وجودخیلی خوشحالم که دارم خودمو برای امتحانای ترم آماده می کنم.می دونم که یه روز نتیجه همه این سختی کشیدنا رو می بینم.
به همه شمایی که  هم سن و سالای خودم هستین پیشنهاد می کنم که این روزا جدی بگیرین چون اگه الان بتونین با یه برنامه ریزی دقیق درس ها دوره کنین،خرداد ماه خیلی راحت ترین.
راستی یادتون نره 50% موفقیت تو امتحانا  به آرامش آدم  بستگی داره(شعار نمی دم،تجربه ی شخصیمه).                   امیوارم همگی موفق باشین.

 

() نظرات

 

از شیمی آموختم...

نویسنده: zahra

 

هر چه فاصله ما از مرکز آفرینش و خالق هستی بخش بیشتر باشد فنا و نیستی ما آسانتر خواهد بود، همان طوری که جدا کردن الکترون از دورترین لایه اتم آسان تر است.

از تلاش ذرات بی شعور برای پایدار شدن متعجب شدم و دریافتم که شعوری والا و اندیشه ای برتر در پس پرده هدایت گر نقش ها و طرح ها است.

از گاز های نجیب کامل شدن را رمز پایداری یافتم.

ازبحث واکنش های چند مرحله ای و زنجیره ای آموختم که ما ذره های حد واسط مراحل زندگی هستیم که در یک مرحله واکنش متولد می شویم و در واکنشی دیگر می میریم و هدف آفرینش و خلقت فراتر از تولید و مصرف ما ست.

ریزترین ذرات عظیم ترین کارها را انجام می دهند،چون آفریننده ای بزرگ استاد آزمایشگاه جهان است.

 

() نظرات

 

happy new year!

نویسنده: parisa jamshidi

 

سلام به همه ی دوستای خوبم.بابا سال داره نو میشه.سال 90 عین برق و باد گذشت.راستی سالی که گذشتو دوست داشتین؟به نظرتون سال خوبی بود یا نه؟اینو تو قسمت نظرا برام بنویسید لفطا.
پارسال سال خرگوش بود امسال نهنگ.ایشالا که سال خوبی واسه همه باشه.
عیدو به همه تبریک میگم.دوستون دارم.

 

() نظرات

 

چی بگم آخه؟

نویسنده: parisa jamshidi

 

واه واه واه!مردم.دیگه جمعه هام آرامش نداریم.بدبختیم ما محصلا به خدا.جمعه هام به بهانه های مختلف باید بریم مدرسه.یه سره تست و امتحان.حالا خوبه سال اولم،چند سال دیگه فک کنم دیگه نباید جمعه هارو تعطیلی به حساب آورد.!
این همه هم درس می خونیم،آخرشم هیچی به هیچی!
یعنی میشه تموم شه؟!
دوستان ببخشید زیاد آپ نیستم.آخه وقت تنگه.

 

() نظرات

 

هر چند که تنگ تر از تنگ بلورم

نویسنده: fatemeh

 

هر چند که دلتنگ تر از تنگ بلورم

با کوه غمت سنگ تر از سنگ صبورم

اندوه من انبوه تر از دامن الوند

بشکوه تر از کوه دماوند غرورم

یک عمر پریشانی دل بسته به مویی است

تنها سر مویی ز سر موی تو دورم

ای عشق به شوق تو گذر می کنم از خویش

تو قاف قرار من و من عین عبورم

بگذار به بالای بلند تو ببالم

کز تیره ی نیلوفرم و تشنه ی نورم

"قیصر امین پور"

 

() نظرات

 

وقتی که دیگر نبود

نویسنده: zahra

 

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم.

و چه سخت است.

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است،

مثل تنها مردن...

"دکتر علی شریعتی"

 

() نظرات

 

دختر چسب فروش

نویسنده: fatemeh

 


دخترک طبق معمول هر روز جلوی کفش فروشی ایستاد و به کفش های قرمز رنگ با حسرت نگاه کرد.
بعد به بسته های چسب زخمی که در دست داشت خیره شد و یاد حرف پدرش افتاد:

 "
اگر تا پایان ماه هر روز بتونی تمام چسب زخم هایت را بفروشی آخر ماه کفش های قرمز رو برات می خرم.
 
دخترک به کفش ها نگاه کرد و با خود گفت: یعنی من باید دعا کنم که هر روز دست و پا یا صورت 100 نفر زخم بشه تا...

.و بعد شانه هایش را بالا انداخت و راه و افتاد و گفت: نــه... خدا نکنه

 

() نظرات

 

آرزو

نویسنده: fatemeh

 

آبجی کوچیکه گفت: زودی یه آرزو کن، زودی یه آرزو کن.
آبجی بزرگه چشماشو بست و آرزو کرد.
آبجی کوچیکه گفت: چپ یا راست؟ چپ یا راست؟
آبجی بزرگه گفت: م م م راست
آبجی کوچیکه گفت: درسته، درسته، آرزوت برآورده میشه، هورا...
بعد دستشو دراز کرد و از زیر چشم چپ آبجی مژه رو برداشت!
آبجی بزرگه گفت: تو که از زیر چشم چپ ورداشتی که
آبجی کوچیکه چپ و راست رو مرور کرد و گفت : خوب اشکال نداره
دستشو دراز کرد و یه مژه دیگه از زیر چشم راست آبجی برداشت.
دیدی؟ آرزوت می خواد برآورده شه، دیدی؟ حالا چی آرزو کردی؟
آبجی بزرگه گفت: آرزو کردم دیگه مژه هام نریزه.
بعد سه تایی زدن زیر خنده...
آبجی کوچیکه، آبجی بزرگه و پرستار بخش شیمی درمانی!!!

 

 

() نظرات

 

شرح حال استراحت یک مادر

نویسنده: fatemeh

 

مامان و بابا داشتند تلویزیون تماشا می کردند که مامان گفت:”من خسته ام و دیگه دیروقته، می رم که بخوابم” مامان بلند شد،به آشپزخانه رفت و مشغول تهیه ساندویچ های ناهارفردا شد،سپس ظرف ها را شست،برای شام فردا از فریزر گوشت بیرون آورد،قفسه ها را مرتب کرد، شکرپاش را پرکرد،ظرف ها را خشک کردو در کابینت قرار دادوکتری را برای صبحانه فردا ازآب پرکرد.بعدهمه لباس های کثیف رادرماشین لباسشویی ریخت،پیراهنی را اتوکردودکمه لباسی را دوخت.

اسباب بازی های روی زمین راجمع کردودفترچه تلفن را سرجایش درکشوی میز برگرداند.گلدان ها را آب داد،سطل آشغال اتاق را خالی کردو حوله خیسی را روی بند انداخت.بعد ایستادو خمیازه ای کشید کش وقوسی به بدنش دادو به طرف اتاق خواب به حرکت درآمد،کنار میز ایستادو یادداشتی برای معلم نوشت ، مقداری پول را برای سفر شمرد و کنارگذاشت و کتابی را که زیر صندلی افتاده بود برداشت.بعد کارت تبریکی را برای تولدیکی از دوستان امضا کرد و در پاکتی گذاشت، آدرس را روی آن نوشت و تمبر چسباند ؛ مایحتاج را نیز روی کاغذ نوشت و هر دورا درنزدیکی کیف خودقرارداد . سپس دندان هایش رامسواک زد. باباگفت: “فکرکردم گفتی داری میری بخوابی” و مامان گفت:” درست شنیدی دارم میرم.” سپس چراغ حیاط راروشن کردودرها را بست.
پس ازآن به تک تک بچه ها سرزد،چراغ ها راخاموش کرد،لباس های به هم ریخته را به چوب رختی آویخت ، جوراب های کثیف را درسبد
انداخت،با یکی از بچه ها که هنوز بیداربودو تکالیفش را انجام می داد گپی زد،ساعت را برای صبح کوک کرد، لباس های شسته را پهن کرد،جا کفشی را مرتب کردو شش چیز دیگررابه فهرست کارهای مهمی که باید فردا انجام دهد،اضافه کرد.سپس به دعاو نیایش نشست...

 

() نظرات

 

آیا می دانید؟(2)

نویسنده: zahra

 

آیا میدانید: که بلندترین بادگیر جهان در یزد به ارتفاع ۳۴ متر قرار دارد؟

آیا میدانید: طولانی ترین پرواز ثبت شده از مرغ  ۱۳ ثانیه است ؟

آیا میدانید: شایع ترین آیتم فراموش شده برای مسافران مسواک است !؟

ادامه مطلب

 

() نظرات

 

کمی هم طنز دانشجویی!

نویسنده: fatemeh

 

دوران پیش از دانشگاه = حسرت
قبول شدن در دانشگاه = صعود
کنکور = گذرگاه کاماندارا
دوران دانشجویی = سالهای دور از خانه
امتحان ریاضی = کشتار بیوجرسی
امتحان میان‌ترم = زنگ خطر
امتحان پایان‌ترم = آوار
لیست نمره‌های دانشجویی = دیدنیها
نمره امتحان = پرنده کوچک خوشبختی
مسئولان دانشگاه = گرگها
استادان = این گروه خشن
آشپزخانه = خانه عنکبوت
غذاخوری دانشگاه = پایگاه جهنمی
پاسخ مسئولان = شاید وقتی دیگر
دانشجوی اخراجی = مردی که به زانو در آمد
دانشجوی فارغ‌التحصیل = دیوانه از قفس پرید
دانشجوی سال اولی = هالوی خوش شانس
واحد گرفتن = جدال بر سر هیچ
پاس کردن واحدها = آرزوهای بزرگ
مرگ استادها = جلادها هم می‌میرند
محوطه چمن دانشگاه =حریم مهرورزی
استاد راهنما = مرد نامرئی
کمک هزینه = بر باد رفته
درخواست دانشجویان = بگذار زندگی کنم
برخورد استادان = زن بابا
اتاق رئیس دانشگاه = کلبه وحشت
تقلب در امتحان = راز بقا
دانشجوی معترض = پسر شجاع
دکتر بهداری = گله بان
خاطرات استادها = اعترافات یک خلاف‌کار
تصییح ورقه امتحان = انتقام
نمره گرفتن از استاد = دوئل مرگ
هیات علمی = سامورایی‌ها
رئیس دانشگاه = دیکتاتور بزرگ
رئیس آموزش = هزاردستان

 

() نظرات

 

10زن نویسنده قدرتمند معاصر

نویسنده: fatemeh

 

زنانی که دنیا را متحول کردند
مجله فوربس فهرستی از بانفوذترین نویسندگان زن معاصر جهان منتشر کرده است. مجموعه ای از نویسندگان روشنفکر و برنده جوایز مختلف ادبی در کنار نویسندگان محبوب و عامه پسند...
این زنان خواننده ها را شیفته داستان هایشان می‌کنند. داستان هایی از دنیایی خیالی و شگفت انگیز، قصه یک پا در هوا ماندن و عشق و شک و رمز و راز داخل شدن به پیچیدگی تجربیات و فرهنگ اقلیت های جامعه، مسایل و خواسته هایشان.
این زنان معاصر خوب می‌نویسند و خوب می‌فروشند. نیازی به توضیح نیست که میلیون ها نسخه از کتاب های این نویسندگان به فروش رسیده و کارنامه شان پوشیده از جایزه هاست؛ از پولیتزر تا نوبل.
فهرست 10 نویسنده زن قدرتمند معاصر از مجله معتبر فوربس ترجمه شده است و با توجه به آنکه از تمام این نویسندگان آثار پرشماری نیز به فارسی ترجمه شده است، می‌تواند برای خواننده فارسی زبان نیز جذاب باشد.
تقریباً در تمام کتابفروشی های کشور می‌توانید آثار این نویسندگان را گاه با ترجمه های مختلف پیدا کنید. نکته دیگر در این فهرست این است که تمام آنها به غیر از
ایزابل آلنده،
انگلیسی زبان هستند و مطمئناً این نکته قابل تأمل این فهرست محسوب می‌شود.

 

ادامه مطلب

 

() نظرات

 

شخصیت های کارتونی در گذر زمان

نویسنده: zahra

 

 

آقای سـکسکـه عمل کرده، می‌ره سر کار و زندگی‌شو می‌کنه!

الفی دیگه از هیچی نمی‌‌ترسه!

آلیس شوهر کرده، دو تا بچه داره و یه زندگی حقیر توی یه آپارتمان ۵٠ متری ساده.

آن‌شرلی آرایش‌گر معروفی شده و توی جردن و چند تا محله‌ی بالای شهر شعبه زده و حسابی جیب مردم رو خالی می‌کنه به اسم گریم و رنگ موهای عالی ...

ادامه مطلب

 

() نظرات

 

رسم زمونه!

نویسنده: zahra

 

عجب رسمیه رسم زمونه
خونه‌مون عیدا پر مهمونه
می‌رن مهمونا از اونا فقط
آشغال میوه به جا می‌مونه!
کجاست اون کیوی؟ چی شد نارنگی؟
کجا رفت اون موز؟ خدا می‌دونه!

ادامه مطلب

 

() نظرات

 

رنگ شما چیست؟

نویسنده: parisa jamshidi

 


به گفته ی روانشناسان همه ما به نحوی تحت تاثیر رنگها هستیم و به عبارت دیگر ( خود ) واقعی مان را با این رنگها نشان می دهیم. برای اسم هر فرد رنگ مخصوصی وجود دارد. که می‌تواند بر زندگی او تاثیر بگذارد.جالب است نه؟! اینکه شما بدانید برای اسمتان رنگ مخصوصی وجود دارد و می‌توانید راز شخصیتی خود را از لا به لای آن دریابید! باید بسیار جالب و هیجان انگیز باشد.پس به موارد زیر به ترتیب ذکر شده کاملا توجه کنید:

 

رنگهای هماهنگ با ارقام و حروف عبارتند از :

 

قرمز:     1       ش      ج     س      الف

نارنجی:‌ ‌‌‌2        ت      ث      ک       ب

زرد:      3        ی       ل     ص      ض

سبز:    ‌4        و       م       د        ژ

آبی:     5        چ       ن      ط       ظ

نیلی:   6        ح       خ       ف      -

بنفش:  7       ع       پ       غ       -

صورتی: 8       ز       ق        ه       -

طلایی: 9        ر       ذ        گ      -

 

برای اینکه با چگونگی موضوع آشنا شوید یک مثال می‌آوریم بدین شکل که اسم و فامیل خودرا روی برگه کاغذی می‌نویسید و بر اساس حروف و اعداد ذکر شده برای هر کدام،به رنگ مربوطه دست پیدا می‌کنید.

مثال : لیلا جلالی

ل3  ی3   ل3   الف1  ج1  ل3  الف1  ل3  ی3

سپس اعداد را با هم جمع می‌کنیم:

21=3+3+1+3+1+1+3+3+3

باز هم دو عدد را با هم جمع می‌کنیم:

3=1+2 عدد 3 مربوط به رنگ زرد است.

حال میتوانید مشخصات خود را بخوانید.

 

() نظرات